جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

99-فرشته ای در خواب

سلام عروسک قشنگم الان که دارم اینارو مینویسم شما جیگرترین جوجوی دنیـــــــــا برای مامانش. کنار دستم لالا کلدی و با هر نفست میخوام دنیــــــــــــارو بنامت کنم انقدر که فرشته خوییی و نااااااااااااز خیلی دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم به وسعت کل دنیا قشنگ من خداایا به حق ٥ تن به همه ی مامانیایی که منتظرن یه نی نی ناز و خوشگل و سالم ببخش......   .: جوجه جان   تا این لحظه ،  1 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 45 دقیقه و 17 ثانیه سن دارد :.     ...
2 آذر 1392

98-بار گناه داستان هشتم(8)

  به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایت بی جان نیستند... آدم اند...می شکنند.. کمی آرام تر.. . . . . . رسیده بودم به جایی تو زندگیم که مدام با خودم میگفتم: چی فک میکردم و چی شد...   امیدوارم هییییچ وقت به اینجا نرسید.... بد جاییه... چه لباس خوشگلی پوشیدی خانوم خانوما!خیلی بهت میاد.... با صدای محسن از خلصه بیرون اومدم رفته بودم تو فکر مادرم و اینکه وقتی میاد خونه و ببینه من نیستم چه حالی میشه و اینکه چه داستانی برای غیبتم میتونم به هم ببافموو.خودمو تبرئه کنم..... انگار برق گرفته باشم سریع به خودم اومدم محسن داشت به من نگاه میکرد . مثل امپرا...
2 آذر 1392

94-اولین قدم برای مرد شدن و اولین ها!

سلام عشق مامان و سلام به دوست های خیلی خوبم میدونم خیلی بدقول شدم ولی وقتی بخواد یه بدبختی بباره از زمین و زمان میباره ولی من هیچ کدومشون رو با وجود جوجم حس نمیکنم راستش الان نزدیک یک هفته ای میشه که سرما خوردم و این ٣-٤ روز آخرش وضعم خیلی خراب شد با هر عطسه یا سرفه همچین دردی تو شیکمم میپیچید که اشکو در میاورد و نمیتونستمم طرف پسرم برم که خدای نکرده سرما بخوره! برام مثه زندان بود اونروزا دیگه اینکه یکشنبه آقا آقاهارو ختنه کردیم پیش شاهین! آولین قدمت برای مرد شدن رو توی ١٩ روزگی طی کردی و خدارو شکر همه چی خوب بود! مامانای پسرا میدونن اون لحظه من چه بیخود نگران بودم و واقعا از گریه هات گریم میگرفت با این ک...
2 آذر 1392

95-سرماخوردگی و بیمارستان در 24 روزگی مارتیا

سلام پسر قشنگم سلام فرشته ی آسمونی مامان الهی بمیرم برااات که این چند وقت حال درست و حسابی نداشتی و همش بدنت عرق میکرد و خودت صبح تا شب گریه...... الهی بمیرم که گریه هاتم دلیل داشت و کلافگی و شب نخوابیدن هات و مشخص شد یه مقدار جزئی سرما خوردی و چون خیلی کوشو هستی هنوز مجبور شدیم ببریمت بیمارستان چون سیستم دفاعی بدنت هنوز تکمیل نیست وااای که من این ٣ شب چی کشیدم و تازه میفهمم مادر بودن یعنی چی.... زانیارم طفلی از صبح تا شب دنبال کارات بود و این چند روز درسش رو گذاشته کنااار.... خلاصه تا تو خوب بشی همه ی ما ٤٠ دفعه مردیم و زنده شدیم چیجل مامان ماشالا دیگه کم کم داری وزن میگیری ولی این چند شب از مریضی هیشی نمیخوردی و منو ...
2 آذر 1392

101-عجایب یه پسر دوماهه!!

سلام پسرررررر قشنگمممممممم وروجک اصلا باورم نمیشه که داری از حال و هوای نوزادی و همش خواب میای بیرون و کم کم شیطنتات گل میکنه! نمیدونم دقیقا باید از چی و از کجات بگم. انقدر گفتنی ها دااارم که اگه بخوام همشو بنویسم یه طوماااری میشه ماشالا هزااار ماشالا کلی بزرگ شدی و هرکی میبینتت اینو بهم میگه...قد کشیدی و به دور و اطرافت واکنش های بیشتری نشون میدی... منو کامل میشناسی و وقتی تو بغلمی دیگه نمیخوای ازم جدا بشی... شبا به موقع میخوابی ولی از اون جهاتی که خیلی شکمو شدی برای شیر بیدار میشی و دیگه نمیخوابی! از اخلاقات بگم که جل الخالق معلوم نیست به کدوم بنی بشری رفتی!!! از صدای تلفن و موبایل و وسایل الکترونیکی وحشت دا...
2 آذر 1392
1